تبليغاتX
سیری در تاریخ جهان - مطلبی از اقای فریدون جنیدی :

سیری در تاریخ جهان

ما بدین در نه پی حشمت و جاه امده ایم ... از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم

مطلبی از اقای فریدون جنیدی :

مي‌دانيم که يک جسم بزرگ چون يک هواپيما، تا در کنار ما است تنها بخشي از آن را مي‌بينيم و اگر کم کم از ما دور شود خواهيم توانستن، که همه آن را يکجا ببينيم و همچنان که از ما دور مي‌شود کوچکتر مي‌شود و اندازه‌ها و زوايايش به يک نسبت دگرگون مي‌شود، تا آنکه کم‌کم به گونه يک نقطه درآيد[19] و چنين است داستان ضحاک و همه داستانها و حماسه‌هاي تاريخي دور دست در ايران و جهان!

 

پادشاهي ضحاک... بيوراسب ادامه مي‌يابد و در آن دوران سياه:

 

شده بر بدي دست ديوان دراز / ز نيکي نبودي سخن جز براز

 

نهان گشت آيين فرزانگان / پراکنده شد کام ديوانگان

 

هنر، خوار شد جادويي ارجمند / نهان راستي، آشکارا گزند

 

اينجا از جادويي بابل و چند جاي ديگر از بت پرستي ضحاک ياد مي‌شود باز آنکه در همين نامه از پدر او مرداس با نام نيک و با صفت خداپرستي ياد شده:

 

يکي مرد بد، اندر آن روزگار / ز دشت سواران نيزه‌گزار

 

گرانمايه، هم شاه و هم نيکمرد / ز ترس جهاندار با باد سرد

 

که مرداس نام گرانمايه بود / به داد و دهش برترين پايه بود

 

يعني حکومتي که پيش از بابليان در جنوب غربي ايران، يا در « دشت سواران نيزه گزار» که ميانرودان يا بين‌النهرين را در بر مي‌گيرد، برقرار بود کيش بت‌پرستي نداشت، و داد و آيين بر آن فرمانروا بود!

 

اما ضحاک يعني بابل هفت‌هزار سال پيش، بت‌پرست بود و صفت برج بابل و نام بت‌هايي که در آن بوده است در تاريخ برجاي مانده.

 

سکوت زندگي دوهزار ساله يا يکهزارساله در تپه‌هاي باستاني نشان مي‌دهد که ايرانيان زماني دراز، زير آزار و شکنجه بابليان بوده‌اند و خيزش دوباره ايران براي رهايي از بند بابل يا بيوراسب و ضحاک در شاهنامه‌هاي ايراني به يکهزارسال آمده است، که پسان، افسانه هزاره‌ها را پيش آورد که در هر هزار سال يکبار حکومت يزداني و يکبار حکومت اهريمني در جهان برقرار مي‌شود.

 

اما در پايان زماني پيرامون هزار سال پس از چيرگي بيوراسب، ايران بر پاي مي‌خيزد!

 

از جناب منتقد مي‌پرسم اگر به نظر شما ضحاک يکنفر بوده چرا هيچگاه اين انديشه در مغز شما نگذشت که نمي‌شود که زمان زندگي يک کس به هزار سال برسد؟ و به فردوسي يورش بريد که اين چه داوري است؟ و هيچ کس زمان هزارساله نمي‌تواند داشتن!

 

 

 

کاوه آهنگر:

 

تا آنکه ايرانيان سر به شورش برداشتند و پس از پيرامون يکهزار سال، که ششهزار سال پيش بوده باشد، اين شورش آغاز گرديد.

 

نخستين تيره ايراني نزديک به بابل، کوه‌نشينان «ابرسن»[20] يعني قوم لر و ايل بختياري يا پيشينيان آنان بوده‌اند. و اينان بگمان من سنگنوشته‌اي را در کوهستانهاي خود مي‌شکنند، و از ميان بر مي‌دارند که در آن، حکومت بابل با عدل و داد نشان داده مي‌شد.

 

از اين نگاره‌ها در ايران فراوان بوده که هر کدام بر دست سلسله يا پادشاه پسين از ميان رفته اما کهن‌ترين آنها بنابر آنچه که تا کنون بدست آمده نقش برجسته‌هايي در سر پل زهاب است که تاريخ‌نويسان از دو نقش آن ياد کرده اند:

 

سهراب فيروزيان در کتاب کرمانشاهان باستان سه نگاره آورده اما من خود تابستان گذشته به ياري جوانان «سر پل زهاب» چهار نگاره يافتم.

 

از اين انهدام نقش در کوهستان، در شاهنامه بنام پاره کردن محضر بر دست کاوه ياد شده است.

 

آنگاه بگفته دياکونوف:

 

«...در همان زمان (اواسط هزاره سوم قبل از ميلاد) طايفه گوتي‌ها که محتملا از نواحي کوهستاني زاگرس بيآمده بودند. حکومت بابل را مقهور و مغلوب ساختند. ولي بعدها اين طايفه از بين رفت و با اين همه در اواخر دوران بابل تمام فلات ايران را به نام همان اصطلاح قديمي‌گوتيوم مي‌نا ميدند...»[21]

 

اين، گفته يک تاريخ‌نگار خارجي است. حالا چرا آقاي شاملو مندرجات کتاب تاريخ خود را «فريب حماسي» مي‌خوانند، نمي‌دانم!

 

اما پيروزي کوه‌نشينان زاگرس بر بابل و بيوراسب به چه دليل صورت گرفت؟

 

به دليل پيدايي آهن يا فلز برتر در لرستان[22]... و پيروزي کاوه بر ضحاک پيروزي آهن است بر مفرغ!

 

و بهمين دليل کاوه با نام آهنگر در تاريخ ما مشهور است. و چرا ايرانيان پيش‌بند چرمي‌آهنگران را درفش خويش قرار دادند؟ به دليل آنکه دانستند عامل پيروزي آنان همان فلز و پيدايي و روايي «آهنگري» است![23] بد نيست براي آنکه روشن شود کاوه نيز يک فرد نبوده بلکه اشاره بنام قوم و قبيله و نژادي از کوهستان زاگرس است. بشما بگويم که در کوهستان زاگرس؛ ميان اصفهان و خرم‌آباد لرستان هنوز چهار روستا بنام کاوه وجود دارد!

 

1- کاوه به طول 37-47 و به عرض 52-33 در خرم آباد

 

2- کاوه به طول 13-47 و به عرض33-33 در خرم آباد

 

3- کاوه کالي به طول 47-47 و به عرض 09-33 در خرم آباد

 

4-مشهد کاوه به طول 30-50 و به عرض 45-32 در فريدن اصفهان[24]

 

طول و عرض‌ها نشان مي‌دهد که اين چهار روستا در نزديکي يکديگرند و اين خود نشانه يک قبيله و نژاد آريايي در آن حدود است و گرچه در شاهنامه فردوسي گفته نشده که کاوه از کدام نقطه ايرانشهر بوده است، اما برخي شاهنامه‌هاي ديگر کاوه يا کابي را از اصفهان مي‌دانند! مي‌دانيم که ايل بختياري و لرستان، و کوهستان زاگرس نزديک اصفهان است.

 

اين هم برابري گفته ي باستانشناسان، و تاريخ‌دانان غربي، با يک نکته ديگر شاهنامه فردوسي!

 

فردوسي نيز در اين هنگام اشاره به روايي آهنگري در ايران مي‌کند:

 

بياريد داننده آهنگران / يکي گرز سازيد، مارا گران

 

چو بگشاد لب هردو برساختند / ببازار آهنگران تاختند

 

هر آنکس کزان پيشه بد نامجوي / بسوي فريدون نهادند روي

 

 

 

پيروزي بر بابل و مرگ دماوند:

 

تاکنون نشانه‌اي به دست نيامده است که گروهي به جز از اقوام گوتي کرد، يا لر يا بختياري، بابل را گشوده باشند، اما گشودن بابل بر دست ايرانيان آغاز دوره‌اي است به نام فريدون.

 

«فريدون» به معني «سه بهره شدن» است و روزگاري که در آن؛ آرياييان آغاز به کوچ‌هاي بزرگ خود مي‌کنند، گروهي به اروپا مي‌روند. گروهي به آسياي مرکزي و ديگران در ايران بر جاي مي‌مانند. اينست که در تاريخ ما درباره هنگام فريدون چنين آمده است که: او جهان را ميان فرزندان خويش سلم و تور و ايرج بخش مي‌کند، سلم بمعني روم و اروپا است، تور بمعني توران و ايرج بمعني ايران‌ويج يا هسته نژاد آريا!، که خود بحثي گسترده دارد، اما در افسانه حماسي ايران يعني تاريخ ايران «شاهنامه» فردوسي و ديگر شاهنامه‌ها خبري از کشته شدن ضحاک در شهر بابل نيست.

 

تاريخ‌نگاران اروپايي نيز از تسخير بي سر و صداي بابل به دست قوم «گوتي» سخن گفته‌اند اما شرحي که از بابل در هنگام تسخير آن داده مي‌شود درست شرح برج بابل است.

 

ز يک ميل کرد آفريدون نگاه / يکي کاخ ديد اندر آن شهر، شاه

 

که ايوانش برتر زکيوان نمود / تو گفتي ستاره بخواهد ربود

 

که البته اين دقيق ترين تصوير برج بابل است که معبد و مرکز بت‌ها و خدايان آنان بوده و چنان که تاريخ نگاران گفته اند در اين هنگام خراب مي‌شود:

 

طلسمي‌که ضحاک سازيده بود / سرش بآسمان برفرازيده بود

 

فريدون ز بالا بزير آوريد / که آن، جز بنام جهاندار ديد

 

همزمان با اين پيروزي آرياييان، آتشفشان دماوند، يا اژيدهاک دماوند نيز خاموش مي‌شود. بنابر اين مي‌توان به روشني دريافت که افسانه چرا بدينگونه گرايش پيدا مي‌کند، که فريدون ضحاک را به دستور سروش نکشت و دست بسته به دماوند کوه برد:

 

بکوه اندرون جاي تنگش گزيد / نگه کرد؛ غاري بنش ناپديد

 

بياورد مسمارهاي گران / بجايي که لغزش نبود اندر آن

 

فرو بست دستش بدان کوه باز / بدان تا بماند زماني دراز

 

بماند بدينگونه آويخته / وز او خون دل بر زمين ريخته

 

و اين صفت دهانه و لوله ي آتشفشان دماوند است!

 

 

 

چهار گروه شدن مردمان:

 

اما آنچه که آقاي شاملو را آزرده خاطر کرده اينست که آرياييان چرا پس از کسب آزادي، به ارتشيان اجازه نداده اند که املاک کشاورزان را تصاحب کنند!

 

سپاهي نبايد که با پيشه ور / بيک روي جويند هر دو هنر

 

اينان که در دگرگون کردن مفاهيم «يد طولايي» دارند، فرماني را که از سوي فريدون درست به همين گونه داده شده بر اين دانسته‌اند که فريدون و کاوه دوباره مردمان را تنها براي اين به چهار بخش کرده‌اند تا سه بخش آنان (مغان، ارتشيان، دهگانان = فيودال ها!) خون بخش ديگر را که کشاورزان و پيشه وران بوده باشند بمکند!

 

و از اينجا نتيجه مي‌گيرند که ضحاک آزادمرد و انقلابي بوده و تفاوت‌هاي طبقاتي را برهم زده بوده است، اما ناآگاه از اينکه اگر هم بتوان چهار گروه شدن مردمان در نژاد آريا را مردود دانست، ضحاک يا حکومت بابل هم، بر هم زننده اين نظام نبوده، بلکه در زمان آنان مردمان؛ دو گروه بوده‌اند:

 

1- پادشاهان و مزدوران و ارتشيان آنان

 

2- بقيه مردمان که همگي مي‌بايستي جان بکنند و زندگي آنان را بسامان سازند، و همراه با کار، همواره جوانان خويش را براي قرباني کردن در برابر آتشفشان به روزبانان[25] بابلي بسپارند!

 

بابليان با ستم و مردم‌کشي و آتش‌سوزي و تازيانه و شکنجه و بر دار زدن مردمان، حکومتي جابرانه و وحشيانه و خودکامانه داشته‌اند و بقدرت ارتش خويش اجازه نمي‌داده‌اند که ايرانيان به کارهايي چون دبيري، موبدي، ارتشتاري بپردازند، و اين از ويژگي‌هاي هر دولت ديکتاتور و خودکامه و به گفته امروزيان امپرياليست و کاپيتاليست است که نگذارد افراد ملت به آمادگي نظامي بپردازد و هر ناحيه و هر شهر، براي خود ارتش داشته باشد، و همگان ناچار به کارهايي بپردازند که ميل دولت در آن نهفته است، به فرهنگ ملي خود نپردازند زيرا که بيدار شدن فرهنگ ملي بزرگترين ضربه بر امپرياليزم است. و اين از ويژگي‌هاي فرمانروايي بابليان بر ايران بوده است، و اگر اندکي تاريخ بخوانيد و گفته تاريخ‌دانان اروپايي را نيز که شما به آنان اعتماد داريد؛ در اين زمينه ببينيد همه آنان هم چنين مي‌گويند.

 

اما ايرانيان که در انقلاب خويش، لابد همه دست بدست هم داده بودند پس از پيروزي بر بابل گروهها را برابر آيين زمان جمشيد يعني هنگام پيش از دستيابي بابل بر ايران به چهار بخش تقسيم کردند، و نيک ندانستند که همگي جنگاوري کنند. بلکه برخي کار کنند، و برخي از آنان از مرزها پاسداري کنند.

 

اينجا بايسته است به گفتاري که هنگام چهار بخش شدن مردمان در دوران جمشيدي در شاهنامه آمده بازگرديم.

 

پس از هزاران سال که بر زندگي اجتماعي انسان مي‌گذرد و از پس سده‌ها و سده‌ها که خانه و قانون پيدا مي‌شود، رعايت حدود قوانين و نيز پاسداري از کشتزارها و خانه‌ها و اجتماعات در نظام اجتماعي آرياييان پيش مي‌آيد.

 

براي آنکه چنين کارها انجام گيرد، آنان گروهي را براي اينکار به بندگي مي‌گيرند. تکرار مي‌کنم. به بندگي، به بندگي!! ...

 

و فردوسي به پيروي از سخنگوي آزاد مردي که سدها سال پيش از او به اين گفتار برخورده در اين باره مي‌گويد:

 

چه گفت آن سخنگوي آزاده‌مرد؟ / که: آزاده را کاهلي بنده کرد

 

اما اگر اين بندگان به مرور و به علت مفتخواري و برخورداري از شمشير و زور، زور گو شده اند، و کم کم حاکميت ظاهري بر جامعه را دست گرفته اند، در آغاز، انديشه آنان که اينان را به بندگي مي‌گرفته اند همين نبوده است...

 

در برابر اين گروه فردوسي در باره کشاورزان مي‌گويد :

 

بکارند و ورزند و خود بدروند / بگاه خورش، سرزنش نشنوند

 

ز فرمان، سر آزاده، خود ژنده پوش / زآواز پيغاره[26] آسوده گوش

 

بر آسوده از داور و گفتگوي / تن آزاد و آباد گيتي بدوي

 

و نيز در مورد پيشه وران:

 

کجا کارشان همگنان پيشه بود / روانشان هميشه پر انديشه بود

 

البته گروه ديگري که نيايش و پرستش و مذهب و دين بر عهده ي آنان بود، جايگاهشان در کوهستان قرار گرفت:

 

جدا کردشان از ميان گروه / پرستنده را جايگه کرد کوه

 

بدان، تا پرستش بود کارشان / نوان[27] پيش روشن جهاندارشان

 

و اگر اينان نيز پسان به اندرون شهرها آمدند، و کارشان در پايان، در زمان ساسانيان به آنجا کشيده شد که با زورگويي و ياوه سرايي فرهنگ جهان را به دست و راي خويش به نابودي افکندند، اين نيز در آن زمان پيش بيني نمي‌شد، اگر چه جامعه شناسي امروز، هم، پيدايي آن نظام را با توجه به اوضاع زمان و مکان موجه مي‌داند. و هم، اين آميختگي آرام را در درازناي زمان قابل پيش بيني مي‌شمرد اما بازگشت نظام آريايي در زمان فريدون با توجه به مرور زمان از فلسفه و بينشي ژرف تر برخوردار بود و اينست دستور فريدون:

 

بفرمود کردن به در بر، خروش / که هرکس که داريد بيدار هوش

 

سپاهي نبايد که با پيشه ور / بيک روي جويند، هر دو هنر

 

يکي کارورز و يکي گرز دار / سزاوار هر يک پديد است کار

 

چون اين کار آن جويد، آن کار اين / پر آشوب گردد سراسر زمين

 

مي‌گويد که اگر قرار باشد که همه، کارورز و پيشه‌ور و کشاورز بوده باشند، کسي نيست که پاسداري از مرزها را بپذيريد، بنابرين، شکست ايرانيان در برابر دشمنان و همسايگان هميشه گرسنه خود قطعي است!

 

برعکس اگر همه گرز بردارند و جنگ را بيارايند، جهان پر آشوب مي‌شود، و کسي نيست که در کشتزارها و کارگاهها بکار پردازد و آرايش و سامان دادن کشور را بپذيرد!

 

نگرشي کلي به تاريخ بشري از آن زمان که تاريخ وجود دارد[28]، نشان مي‌دهد که گروه‌هاي بيابانگرد دزد شمشيردار، هميشه در دسته‌هاي کوچک و بزرگ دست به يورش‌ها و چپاول‌ها زده‌اند، و هيچگاه نه خود آرامش داشته‌اند، نه براي همسايگان آرامش گذاشته‌اند.

 

يورش‌هاي چند ميليوني مغولان و تاتارها، و آتيلا و.... به ملل با فرهنگ جهان از کجا سرچشمه گرفته؟ از آنجا که آن گروه‌ها، همه دست به جنگ‌افزار برده‌اند، و چون در ميان چنين مردمان، کشاورزي و کارورزي نبوده است، کمبود خوراک آنان را وادار به يورش و دزدي و غارت از مردماني کرده است که آرام، به کار و زندگي مي‌پرداخته‌اند! آيا جز از اين است؟!

 

هنگامي‌که همسايگان تاتار و تازيک ما در گرسنگي، دست به يورش و دزدي و چپاول مي‌زدند، کشاورز ايراني در سالهاي خشکي و بي‌آبي انديشه خويش را به کار مي‌انداخت و از ميان بيابانهاي خشک ايران کاريز بر مي‌آورد و آب به کشتزارها مي‌رساند[29]! چنين است که فردوسي و نويسنده پيش از او در باره اينان مي‌گويند:

 

 روانشان هميشه پر انديشه بود

 

انديشه براي چه؟ براي پيشرفت کار، براي برآوردن ابزارهاي آسايش و برخورداري از همه زيبايي‌هاي زندگي و جهان!

 

من گفتار را در اين باره بسنده مي‌دانم. اما پيگرد اين وضع در آينده ايران چگونه بوده است؟ آن هم به بررسي نياز دارد: چهار گروه بودن مردمان در همه کشورهاي آريايي. در هندوستان، ايران و اروپا، تا چندي پيش برقرار بوده و در هندوستان هنوز تقريبا برقرار است. گرچه در اروپا نيز «اصيلزادگان»! هنوز خويش را از ديگر مردمان جدا مي‌دانند اما در ايران گونه اي بس انساني داشته است. و چون سخن از شاهنامه است به چند پاسخ از شاهنامه مي‌پردازم.

 

1-    بهرام گور به شاگرد بازرگاني- شاگرد مغازه[30] - بر مي‌خورد و آن شاگرد او را که بيمار بوده به خانه خويش فرا مي‌خواند.

 

بشد شاه و بنشست بر تخت اوي / شگفتي فرومانده از بخت اوي

 

فهرست خوراک هايي که آن شاگرد دکان، براي شاه مي‌خرد خواندني است، و اين خود هم از گشاده‌دلي و گشاده‌دستي و هم از فراغ بال پيشه‌وران حکايت مي‌کند، همه داستان را مي‌توانيد در شاهنامه بخوانيد.

 

2-    داستان کفشگر جواني که با وجود تحريم شراب در زمان بهرام گور، براي انجام خويشکاري زناشويي خويش به فرمان مادر سه جام شراب مي‌نوشد و سرمست براي انجام کاري از خانه بيرون مي‌آيد و سوار بر شيري مي‌شود که پاسبانان کاخ شاهي براي شهر آزاد کرده بودند، نشان مي‌دهد که يک کفشگر مي‌توانسته در نزديکي کاخ شاه خانه داشته باشد!

 

3-    داستان پيرزني که مي‌خواستند خانه او را بخرند تا کاخ شاه ساخته شود و نفروخت و هرچند بهاي خانه را بالا بردند، نپذيرفت، و به پيش شاهش بردند او گفت همسايگي شاه جهان را به هيچ بهايي نمي‌فروشم، نشان مي‌دهد که پيرزن حاکم بر مال خود بوده و هيچکس حتي شاه نمي‌توانسته به زور مالي را از کسي بستاند يا «مصادره» کند.

 

4-    باز داستان کفشگري که پذيرفت تا پنجاه ميليون درم کمبود هزينه لشکرکشي انوشيروان را بپردازد و در برابر؛ شاه نيز همراي گردد که فرزند او دبيري بخواند و انوشيروان دادگر! نپذيرفت، خود؛ نشان مي‌دهد که يک کشاورز يا پيشه‌ور مي‌توانسته است که به هر اندازه دارايي و ملک و مال داشته باشد. مگر آنکه در هنگام سياه ساسانيان به اندرز اردشير بابکان حق ناشناس، به هيچ روي، امکان رفتن کسي از گروهي به گروه ديگر نبوده.

 

گفتم که اين دستور، تنها در دوره سياه ساسانيان روان بوده است، و در شاهنامه؛ پيش از هخامنشيان در زمان فرمانروايي هماي مي‌خوانيم که، داراب فرزند گازر -رختشوي- مي‌توانسته با خريدن يک اسب و جنگ‌افزار به ارتش بپيوندد، و فرمانده و مرزبان و شاه با اين کار؛ همراي بوده‌اند، و اين خود نشان مي‌دهد که رفتن از گروهي به گروهي ديگر در همه دوران‌ها بوده است -به ويژه دوران اشکانيان، و هنگام هاي پيش از هخامنشيان که ايران به آيين پادشاهي تيره ها (فدراتيو) اداره مي‌شد- تنها بند آن نيز نشان دادن شايستگي افراد بوده است در دبيري، يا ارتشتاري.

 

نامه‌اي از تنسر هيربد هيربدان زمان اردشير به گشنسب پادشاه تبرستان و گيلان و پتيشخوارگر. و دماوند و رويان و ديلمان برجاي مانده است که ابن مقفع[31] آنرا به تازي ترجمه کرده، و نيز ابن اسفنديار دوباره آن را به فارسي برگردانده، و اکنون در دست است. در اين نامه، تنسر؛ پاسخ ايرادهاي گشنسب به شيوه پادشاهي اردشير را مي‌دهد، و در همه پاسخ‌ها، تنسر نشان مي‌دهد وي بر چه رفتار و گفتار اردشير انگشت نهاده است!

 

در يکي از بخش‌ها، پاسخ همين نکته را مي‌دهد که مردمان در جهان چون چهار اندام تن انسان‌اند:

 

سر، همانند پادشاه.

 

عضو اول، اصحاب دين که عبارتند از حکام و عباد و زهاد و معلمان.

 

عضو دوم لشگريان سواره و پياده.

 

عضو سوم نويسندگان، نويسندگان رسايل، نويسندگان محاسبات کتابهاي داوري و آمار، نويسندگان سيرت‌ها (تاريخ و بيوگرافي) پزشکان، شاعران و ستاره‌شناسان.

 

عضو چهارم برزيگران، دامداران، بازرگانان، و ديگر پيشه‌ها.[32]

 

در اينجا مي‌گويد که در زمان پيشين اين طبقات در هم تداخل کرده بودند اما اردشير جلو اين تداخل را گرفت، زيرا که يک پيکر سالم هر چهار عضو را مي‌بايد که به درستي داشته باشد.

 

باز با همه اين‌ها بايد ديدن، که فشار مردمان، و ديدگاه پادشاهي چون گشنسب درباره جلوگيري از ترقي مردمان و اندر شدن در گروه هاي ديگر در زمان ساسانيان، تا کجا و چه اندازه بوده است که تنسر در همان بخش به ناچار مي‌گويد که درزمان اردشير بندهاي بايسته براي اين کار پديد آورده‌اند:

 

«البته يکي با يکي نقل نکنند، الا آنکه در جبلت يکي از ما اهليتي شايع يابند، آن را بر شاهنشاه عرضه کنند، بعد تجربت موبدان و هر ابده، و طول مشاهدات، تا اگر مستحق دانند، به غير طايفه الحاق فرمايند!»[33]

 

روشن‌تر از اين سند چيست که مي‌گويد در همه هنگام‌ها؛ به جز از هنگام ساسانيان هيچ کس، واداشته به ماندن در گروهي نبوده است، و فرزند هيچ کفشگر نمي‌بايستي که به ناچار کفشگر شود؟...

 

بايد دانست که امروز نيز در پيشرفته‌ترين کشورها مشاغل براي مردمان حالت انحصار دارد بي‌آنکه، فشاري از سوي دولت براي انحصار بوده باشد، چنان که معمولا فرزند يک مکانيسين، مکانيسين مي‌شود، مگر آنکه خود، گرايش به پيشه ديگر پيدا کند، اگر پسري داراي دستهاي پهن و استخواني و هيکلي تنومند باشد و در دبستان هميشه از ديکته و حساب تجديدي بياورد اما از کودکي به پيچ و آچار و کارهاي مکانيکي گرايش داشته باشد، چرا بايستي با چوب آموزگار و توبيخ مدير و ناظم و تهديد پدر و مادر و گرسنگي و تشنگي و بازداشت، ناچار بوده باشد که درس بخواند ؟!

 

و اين کاري است که به زور، در زمان ما روشنفکران(!) انجام مي‌شود. با همه اين گفتارها آنچنان که جناب شاعر گمان برده‌اند، فردوسي «مدافع فيوداليته و کاپيتاليسم» نبوده و گفتارهاي فراوان در شاهنامه هست که بيزاري او را از «بزرگي» و سرداري و اشرافيت نشان مي‌دهد.

 

اين دو بيت از داستان بهرام وتژاو پس از کشته شدن بهرام است که در باره مرگ بهرام گودرزان مي‌گويد :

 

عنان بزرگي هر آنکس که جست / نخستش ببايد بخون دست شست

 

اگر خود کشد، يا کشندش بدرد / خجسته کسي، کاو بزرگي نکرد!

 

فردوسي مي‌فرمايد: هر آن کس که به دنبال کسب بزرگي و اشرافيت است از همان آغاز بايستي که دست‌هاي خويش را با خون بشويد زيرا که يا خود او ديگران را مي‌کشد يا ديگري وي را مي‌کشند و چون هيچ يک از اين دو از ديدگاه آزاد مرد خراسان پسنديده نيست به خواننده پند مي‌دهد که به دنبال جهان و خواسته و فرمانروايي و بزرگي مرو!

 

در مرگ اردشير بابکان نيز همين داستان با گفتاري بهتر تکرار مي‌شود:

 

انوشه کسي کاو بزرگي نديد / نبايستش از تخت شد ناپديد

 

بکوشي و ورزي زهرگونه چيز / نه مردم، نه آن چيز ماند به نيز

 

سرانجام با خاک باشيم جفت / دو رخ را بچادر ببايد نهفت

 

بيا تا همه دست نيکي بريم / جهان جهان را ببد نسپريم

 

زنده باد کسي که، جاويد است کسي که اشرافيت و بزرگي را به خود نبيند، و چون نتيجه همه اين کوشش‌ها براي بدست آوردن پايگاه و زر و سيم، آنست که در خاک فرو رويم بهتر آنست که اين جهان جهنده و گذران را با نيکي بگذرانيم!!

 

سرتاسر شاهنامه پر است از همين داستان، و فردوسي پس از پادشاهي و نخوت و غرور شاهان، هنگام مرگ ايشان همين سخن را هر بار به يک گونه، باز مي‌گويد، و تنها سخناني که فردوسي از خود به شاهنامه افزوده است؛ پند و عبرت پس از پايان هر داستان است و کسي در همه جهان نيست که بتواند يک پند بدآموز از گفتار فردوسي نشان دهد، مگر آنان که شاهنامه نخوانده، شاهنامه‌شناس شده‌اند! کودکان نارسيده به جاي، که دست به گرز سام و نريمان مي‌برند...

 

سخن پايان اينکه: چنان که ديديم در بخش‌بندي هنگام جمشيدي يعني زندگي آرياييان پيش از يورش بابل سخني از (دهگان= فيودال؟) آنچنان که ايشان مي‌نمايانند، نبود.

 

در هنگام فريدون، و نيز گروه بندي نامه تنسر ديديم که دهقانان و برزگر و دامدار و بازرگان و همه پيشه‌وران، طبقه چهارم را تشکيل مي‌دادند.

 

پس آقاي شاملو از کجا دهگان = دهقان را «فيودال» مي‌نامند؟

 

چنان که همه خوانده‌ايم و مي‌دانيم فردوسي خود از دهقانان توس بوده است، کدام تاريخ‌نگار و نويسنده؟ کدام پژوهشگر ايراني و انيراني؟ کدام فرد باستاني و امروزي در همه جهان توانسته است بگويد که فردوسي فيودال بوده است؟ همه مي‌دانيم که فردوسي گاهي نان جو بر سفره نداشته! آنچنان که همه گفته‌اند آن راد مرد را فقط باغي بوده است. و اگر داشتن يک باغ کسي را به گروه فيودال‌ها رهنمون مي‌شود، بايد گفت که آقاي منتقد شاعر ما خيلي بيش از يک فيودال هستند، زيرا که همواره آگهي مسافرت‌هاي جناب ايشان به اروپا در روزنامه‌ها مي‌آيد و بي‌گمان هزينه يک سفر چند ماهه به اروپا از بهاي يک باغ در روستاي پاژ شهر توس بيشتر است.

 

در آغاز نامه ايشان و به ويژه در پايان همين سخن از ايشان که آوردم، چنين آمده است که فردوسي مدافع شاهان و معتقد به فره ايزدي ايشان است و هيچ‌گاه کارهاي ايشان را بد نمي‌داند و به خود اجازه نمي‌دهد که بدي ايشان را باز گويد.

 

اين هم يکي از ناآگاهي هاي بزرگ ايشان است، زيرا که فردوسي و نويسندگان شاهنامه پيش از فردوسي هرجا که کجروي يا بدي از شاه ببينند بي‌درنگ يادآور مي‌شوند.

 

نخست آنکه وي به پادشاه پند مي‌دهد که اگر به پادشاهي رسيدي، در بندگي خداي بکوش:

 

چه گفت آن سخنگوي با ترس و هوش / چو خسرو شدي بندگي را بکوش

 

و اين همان گفتار است که راهنماي سعدي در پند به پادشاه زمانش مي‌شود که:

 

کمر به طاعت و اخلاص و عفو و عدل ببند / چو دست منت حق بر سرت نهاد کلاه

 

پس از اين، هنگامي که جمشيد از راي و انديشه انساني برمي‌گردد و غرور شاهي؛ باد در مغز او مي‌اندازد، فردوسي او را شاه ناپاکدين مي‌خواند:

 

صدم سال روي بدرياي چين / پديد آمد آن شاه ناپاکدين

 

چو ضحاکش آورد ناگه بچنگ / يکايک ندادش زماني درنگ

 

به اره مر او را بدونيم کرد / جهان را از او پاک بي‌بيم کرد

 

و با اين گفتار رستگاري ايرانيان را از دست چنين پادشاه، اگرچه بر دست دشمن ستمگر؛ خجسته و فرخنده مي‌شمارد!

 

در پادشاهي نوذر مي‌گويد پس از آنکه دو ماه با داد و دهش پادشاهي کرد، همه انديشه‌اش به خوردن و خفتن بسته شد:

 

بر اين برنيامد، بسي روزگار / که بيدادگر شد سر شهريار

 

بگيتي بر آمد بهر جاي، غو / جهانرا کهن شد سر، از شاه نو

 

که او رسم هاي پدر درنوشت[34] / ابا موبدان و ردان تند گشت

 

ره مردمي‌نزد او خوار شد / دلش بنده گنج و دينار شد

 

به دهقان بيچاره سر در نهاد / کزان کشورش رو بديگر نهاد

 

کديور يکايک سپاهي شدند / دليران پر آواز شاهي شدند

 

چو از روي کشور بر آمد خروش / جهاني سراسر برآمد بجوش

 

بترسيد بيدادگر شهريار / فرستاد نامه به سام سوار

 

مي‌بينيد که در اين سخن نيز موبد، رد (سرور، بلند پايه) دهقان و باغبان و سپاهي آمده، و دهقان جزو ردان (سروران) نيست بلکه در کنار باغبان است.

 

پندهايي که سام سوار به نوذر براي پادشاهي خوب مي‌دهد بسيار دلپذير است و براي آگاهي از آن به شاهنامه مراجعه کنيد.

 

پس از آن، نوبت خودکامگي‌ها و سبک مغزي‌هاي کاوس شاه مي‌رسد و با آن در شاهنامه چنين روبرو مي‌شويم:

 

همه بينم اندر جهان تاج و تخت / کيان و بزرگان بيدار بخت

 

چو کاوس خودکامه اندر جهان / نديدم کسي در کهان و مهان

 

چو ديوانگان است بي هوش و راي / به هر باد کايد، بجنبد ز جاي

 

يک انديشه او همه نغز نيست / توگويي به سرش اندرون مغز نيست

 

و چون اين خوي بد در آينده نيز در وي پديدار مي‌گردد:

 

بدو گفت: خوي بد، اي شهريار / پراکندي و تخمت آمد ببار

 

و باز:

 

از انديشه و خوي شاه سترگ[35] / در آمد به ايران زياني بزرگ

 

در روزگار ساسانيان:

 

ز گفتارهاي چنين شرم دار / نزيبد سخن کژ، ابر شهريار

 

يا:

 

هر آنگه که شد پادشاه کژه گوي / ز کژي شود زود، پيکار جوي

 

يا:

 

شهنشاه خودکام خونريز مرد / از آن آگهي گشت رخساره زرد

 

يا:

 

بدو گفت رو پيش هرمز بگوي / که بختت ببر گشتن آورد، روي

 

سر انجام از انديشه نابکار / شوي در جهان کور و بيچاره‌وار

 

پيام ايزد گشسب به دوستش در باره هرمز ساساني:

 

چنين گفت کاکنون شود آگهي / بدان ناجوانمرد بي‌فرهي!

 

شاهنامه نه تنها اين چنين گزارش‌ها را دارد، بلکه بارها گزارش خيزش ايرانيان را در برابر شاهان بيدادگر آورده است وچند بار شکستن زندانها را (1500 سال پيش از شکست باستيل) در زمان ساسانيان گزارش کرده و از جمله آن خيزش ها، يکي آنست که ايرانيان پس از کشته شدن سوفزاي يا سوخراي (سپهسالار سيستاني-که ايران را از دست تاتاران نجات داده، قباد را از بند آنان برهانيده بود) به فرمان قباد- چنين شورش مي‌کنند:

 

چو آگاه گشتند ايرانيان / که آن پيلتن را سرآمد زمان

 

خروشي برآمد زايران بدرد / زن و مرد و کودک همه مويه کرد

 

به نفرين زبانهاي ايرانيان / بيالود و برخاست راز از ميان

 

برآشفت ايران و برخاست گرد / همي هر کسي کرد ساز نبرد

 

برفتند يکسر به ايوان شاه / زبد گوي، بر درد و فرياد خواه[36]

 

کسي کاو بر شاه، بد گوي بود / بر انديشه بد، بلا جوي بود

 

گرفتند و بردند از ايوان، کشان / ز جاماسب جستند، چندي نشان

 

به آهن ببستند پاي قباد / ز فر و نژادش نکردند ياد

 

...

 

فردوسي در برابر اين همه داستان، سرانجام چنين مي‌گويد:

 

کجا آن بزرگان با تاج و تخت؟ / کجا آن سواران پيروز بخت!

 

کجا آن خردمند گندآوران؟ / کجا آن سرافراز جنگي گران ؟!!

 

همه خاک دارند بالين و خشت / خنک آنکه جز تخم نيکي نکشت

 

 

 

فراخواني روشنفکران(!):

 

پس از اين همه پند و شعر و عبرت از روزگار مرا پرواي سخن گفتن نيست اما بدبختانه نامه دو صفحه‌اي شاعر ما هنوز پايان نپذيرفته و بايستي به دو نکته ديگر بپردازم: نخست آنکه، ايشان به عنوان رهبر يک «نهضت اجتماعي» جديد مي‌گويند:

 

«و من نمي‌فهمم چرا دست کم، روشنفکران ما در برخورد با فصل قيام کاوه، موضوعي چنين آشکارا ضد توده يي را در نظر نمي‌گيرند.... »

 

و من مي‌گويم : ايشان يا دروغ مي‌گويند، يا در خواب خرگوشي اند.

 

دروغ براي آنکه چنين پيشنهاد از سوي ايشان عنوان نشده، بلکه چندين سال است که برخي شاهنامه شناسان اروپايي چنين فرضيه اي را عنوان کرده اند. که کاوه « اصلاحات ارضي زمان ضحاک را بر هم زد و زمين‌ها را دوباره به فيودال‌ها بازگردانيد.» و هم آنان موضوع آژيدهاک بيوراسب ايراني و ضحاک تازي را نيز عنوان کرده اند.

 

پاسخ اين ادعا اينست که بنا بر گواهي باستانشناسي، و بنا بر گفتار شاهنامه يکهزار سال زمان از چيرگي بابل بر ايران گذشته بود که کاوه ( اقوام لر ياگوتي) شورش کرد، چگونه ممکن است پس از اين زمان دراز، فيودال هاي پيشين هنوز باز شناخته شوند ؟اين درست همانند آنست که اکنون بدانيم نياکان کداميک از ايرانيان در زمان سبکتکين(1000 سال پيش)، يا در آغاز حکومت اشکانيان(2000 سال پيش) فيودال بوده اند!....

 

چنين فرضي ناشدني است و نمي‌توان آن را باور کرد، مگر آنکه بپذيريم در زمان آزادي ايرانيان(فريدون) مردمان بنابر گرايش خويش گروه‌ها را پذيرفته اند.

 

ديگر اينکه فيودال به معني بسيار ثروتمند، از ميان گروه چهارم بر مي‌خاسته و گواه آن نوشته تنسر است که : تاجران و ارباب پيشه هاي مختلف را در رديف کشاورز و دامدار آورده، و نيز داستان همان کفشگر که 50 ميليون درم پول نقد داشته، گواه راستين اين گفتار است! اما پس از آنکه اين ديدگاه در اروپا پيشنهاد شد، تا آنجا که من اطلاع دارم، نخستين بار در شهريور ماه 1355 خانم نادره بديعي در روزنامه اطلاعات گفتاري در دفاع از ضحاک نوشتند که در آن مدعي شده بودند ضحاک خارجي نبوده، ايراني بوده و در درجات مذهب مهرپرستي تا درجه هفتم رفته و نشان مار دريافت کرده و... [37]

 

من در همان روزگار پاسخ ايشان را بنا به گنجايش ستون روزنامه در شماره 15125 دهم مهر ماه به گونه گزيده، دادم. گمان چنين است که آن بانوي گرامي‌پاسخ بنده را پذيرفته باشد. چرا که پاسخي از ايشان نديدم، و گفتار پسين در روزنامه درباره چيزي ديگر بود. آنگاه در سال بعد دکتري از استادان دانشگاه شيراز مجددا با چاپ عکس خود و به گمان خويش براي نخستين بار چنين ادعا کردند و يکي از دوستان من گفتار مرا براي ايشان فرستاده بود و جوابي از ايشان نيامد، پس گمان بر اينست که ايشان هم با انديشه و نگرش اين سخن را پذيرفته باشند!

 

شاعر ما يا در خواب خرگوشي اند، از اينکه نمي‌دانند دوبار پيش از ايشان، آن هم چهار سال پيش، اين داستان در جامعه ايراني- اتفاقا خطاب به روشنفکران – به آگاهي رسيده است و اين سخني نيست که ايشان گفته باشند.

 

يا دروغ مي‌گويند و اين داستان را از يکي از فرنگ رفته‌ها شنيده اند و آن گفتارها را هم خوانده اند يا نخوانده اند اکنون با نام خويش باز مي‌نمايند. و اين کار، در جهان پژوهش و نويسندگي درست نيست. چون هنگامي‌که به پايان نامه خويش نزديک مي‌شود، يکباره به ياد اين مي‌افتد که بزرگترين دانشمندان مغرب زمين درباره فردوسي و شاهکارش نامه‌ها نوشته اند، انجمن‌ها گذاشته اند برگرد جهان مسافرت‌ها کرده اند، و نکته به نکته و بيت به بيت شاهنامه را با شگفتي بررسي کرده اند و از او همه جا با بزرگداشت و آزرم ياد نموده اند و يکباره نمي‌شود بر او چنين گستاخانه تاخت!

 

پس چنين مي‌نويسد :

 

« اين همه البته نفي کار شاعرانه يا ادبي فردوسي نيست و بايد اين مساله و مساله ديدگاهي فردوسي را جدا از يکديگر مورد بررسي قرار داد. يک اثر ادبي اگر مايحتوي منحرف داشته باشد، هرچه در بيان و قالب هنري موفق تري عرضه شود، قدرت مسموم کنندگي خطرناک تري مي‌يابد. کاش فرصتي پيش آيد که بتوانيم- رودرروتر- با موضوع فردوسي و به خصوص داستان قيام کاوه او (؟) – مواجه شويم – با پوزش از خانم قاضي نور ( احمد شاملو ) »

 

پس از اين همه گفتار اکنون پاسخ اين جمله ايشان را چه بدهم ؟!

 

آقا! « رودررو » عبارتي است مرکب از سه واژه و صفت نيست که از آن با « تر » صفت تفضيلي بسازيد! رودررو يک حالت مطلق است. و شما با کتاب جمعه خودتان چطور فرصتي براي اين کار نداشتيد ؟

 

اکنون اين فرصت ..... اگر ياراي روبرو شدن با مرا که خاک پاي فردوسي هم در شمار نمي‌آيم داري ؟ اين گوي و اين ميدان....

 

اما اگر ترا يارا و پرواي پژوهش ژرف در ادبيات و فرهنگ ايران باستان نيست و پاسخ‌ها و گواه هاي بسيار گسترده را که آوردم خواندي و نزد خود شرم زده نشستي، بدان که خودت مضمون گفتار پاياني جمله خودت هستي:

 

اين تويي که در اين دوران خاموشي مردان و به خاک و خون غلتيدن آنان، به دلايل زياد، که يکي از آنها پيروي از نيما بوده باشد در جامعه جوانان ملتهب تشنه مطالعه جايگاهي نادرخور يافته اي که بيشتر نوشته‌هايت مسموم کننده و منحرف کننده جوانان ايران زمين است...

 

مياساي از آموختن يکزمان / ز دانش ميفکن دل اندر گمان

 

چو گويي که نقد خرد توختم / همه هر چه بايستم، آموختم

 

يکي نغز بازي کند روزگار / که بنشاندت پيش آموزگار

 

 

 

پايان

 

 پي نوشتها:

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

[1]- سخنراني صادق خلخالي در دانشگاه فردوسي

 

[2]- از نامه رستم فرخزاد به برادرش:

 

چنين است رسم جهنده جهان هنر زير افسوس گردد نهان

 

افسوس در زبان پهلوي و فارسي دري لااقل تا قرن هشتم همواره بمعناي ريشخند و تمسخر بکار رفته و کم کم مانند بسياري از واژه ها کاربرد آن دگرگون شد و امروز بمعني اندوه و ابراز اندوه بکار مي رود.

 

[3]- انوشه روان «محمدبن عبدالرزاق، پور بابك خراساني» فرمان به گردآوردن شاهنامه داد. و چهار موبد: شادان برزين از توس، ماهوي خورشيد از نيشابور، شاج يا ماخ از مرو، يزدانداد از سيستان آنرا از نوشته هاي پهلوي و اوستايي بفارسي برگرداندند، و روانشاد محمد معمري وزير دانشمند وي، آنرا ويراست و آراست.

 

[4]- ازدر: سزاوار

 

[5]- كشاني همانست كه در تواريخ با نام كوشان ها آمده است.

 

[6]- دربدر :فصل بفصل، باب به باب

 

[7]- اكوان ديو نيز دگرگون شده « اكومن » يا « انديشه بد » است كه در برابر « وهومن » يا انديشه نيك جاي مي گيرد. و ديو انديشه بد است كه مي تواند پهلواني چون رستم را نيز از زمين به آسمان برد و رمز آن چنين است كه :او را به غرور و نخوت افكند. اما رستم راه نبرد با او را مي دانسته و بهمين روي در برابر وي واژگونه سخن گفته و تندرستي جسته است.

 

[8]- «ودا» كهنترين نوشته هنديان.

 

[9]- مزديسنا و ادب پارسي، ج1، شادروان دكترمحمد معين، انشارات دانشگاه تهران، 1355، رويه 47.

 

[10]- زامياد يشت، بند40 : يشت ها،ج2، شادروان استاد ابراهيم پورداوود، انجمن ايران ليگ بمبيي،

 

[11]- زامياد يشت، بند37: همان

 

[12]- انجيل، مكاشفات يوحنا، 12/15، انجمن پخش کتب مقدسه.

 

[13]- غررالاخبار ملوك الفرس، چاپ پاريس، رويه18

 

[14]- از پادشاهان پسين هنگام جمشيد، در« يسنا » (بخشي از نامه اوستا) با نام آموزگاران بدآموز، ياد شده است.

 

[15]- تازيان در شاهنامه به همسايگان جنوب غربي ايران گفته مي شده و در دوره هاي پيش از يورش بابل، آن بخش را نيز دربر مي گرفته است. اما هنگاميكه اين كشورها پيوسته به خاك ايران شدند. تازي تنها به اعراب گفته مي شد كه باز در جنوب غربي ايران ساكن بودند و هستند.

 

[16]- تاريخ ايران از آغاز تا اسلام، رومن گيرشمن، ترجمه شادروان دكتر محمد معين،بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1355، رويه 42

 

[17]- گزارش لين کابستور، نشريه مرزهاي نو، شماره 6، دوره 19، رويه 15

 

[18]- کتاب مقدس (عهد عتيق)، کتاب دانيال نبي، باب اول، انجمن پخش کتب مقدسه

 

[19]- انديشه بياد صادق هدايت مي‌افتد:

شهپر شاه هوا اوج گرفت / زاغ را ديده برو مانده شگفت

سوي بالا شد و بالاتر شد / راست با مهر فلک همسر شد

لحظه هاي چند بر اين اوج کبود / نقطه اي بود و دگر هيچ نبود

 

[20]- رشته کوهي که امروز؛ همه آنرا با نام يونانيش « زاگرس » مي خوانند، در اوستا « اوپاييري سينه » خوانده مي شد که برابر نهاد آن کوهي است که « برفراز آن فلز، يا آهن » است. اين نام در زبان پهلوي « اپورسن » خوانده شد، و مي بايد در فارسي « ابرسن » ش بخوانيم که باز همين بودن سن=آسن کردي و سمناني آهن، را بر فراز آن باز مي نمايد!

 

[21]- تاريخ ايران، دياکونوف، ترجمه روحي ارباب،بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1346، رويه 51

 

[22]- باستانشناسان همگي تاييد مي کنند که آهن در آغاز در ميان قوم گوتي و لرستان پيدا شده است.

 

[23]- پژوهش هاي پسين من که در بيست و پنجسال گذشته انجام شده است و « داستان ايران، بر بنياد گفتارهاي ايراني » را پديد آورده است، که در يکي دو سال آينده بدست ايرانيان ميرسد، نشان مي دهد که اين پيروزي، پيروزي هنگام مس است بر هنگام سنگ.

 

[24]- فرهنگ نام هاي جغرافيايي ايران، لطف‌الله مفخم پايان، زير نام هاي ياد شده.

 

[25]- روزبانان : دژخيمان، شکنجه گران، زندانيان، کشندگان زندنيان و مردمان، گروهي از ماموران که نه همچون پاسبانان و شب بانان، در روز بآزار مردمان مي پرداختند.

 

[26]- بانگ بلند، سرزنش

 

[27]- نالان، گريان

 

[28]- در اين باره نيز دو گونه ديدگاه هست، يکي ديدگاه اروپاييان؛ که چون يونان 2800 سال پيش پديدار شده است، تاريخ نيز از همان زمان پديد آمد، و پيش از آن را مي بايد « پيش از تاريخ » در شمار آوردن! و ديگري ديدگاه تاريخ هاي ايراني و گستره شگفت انگيز فرهنگ و زندگي ايرانيان است که از هزاران سال پيش از تاريخ اروپايي، در جهان مي درخشيده است.

 

و تاريخ هايي که اکنون به کوشش باستانشناسان نوشته مي شود به کرانه هاي دورتر مي نگرد، و همگي در باره ايران، ياور گفتارهاي شاهنامه اند.

 

[29]- کاريز(قنات) و برآوردن آب از دل زمين که يکي از بزرگترين پديده هاي دانش ايرانيان ( در دوران فريدون يا سه بهره شدن آرياييان)در جهان است، زيرا که بدون هزينه و نگهباني هزاران سال آب به کشتزارها مي رساند و چنان که مي دانيم اين پديده پنجهزار ساله، با آمدن موتور و چاه عميق و پيچ و گازوييل( که نبودن هر يک از آنها چاه را از کار مي اندازد و خشکي کشتزارها را بدنبال دارد) يا آنکه با آمدن تجدد و پيشرفت!! و تمدن! غرب دچار شکست مي شود.

 

[30]- مغازه اروپايي، ريشه ايراني دارد : «گنج» ايراني معرب مي شود و بگونه کنز در مي آيد، و در خزانه فارسي، جمع عربي «مخازن» مي پذيرد و با همين گونه در جنگ‌هاي صليبي به اروپا مي رو.د، و ماگازين خوانده مي شود.

 

[31]- روزبه پارسي، که پس از پذيرش اسلام به ابن مقفع نامبردار گرديد.

 

[32]- نامه تنسر به گشنسب، به کوشش مجتبي مينوي و محمد اسماعيل رضواني، شرکت سهامي انتشارات خوارزمي،1354، رويه 57

 

(چون گفتار در خود آن دفتر آميخته به عربي است آنها را به فارسي برگرداندم.)

 

[33]- همان، همان رويه

 

[34]- درنورديدن : دگرگون کردن، بپايان رسانيدن. درنوشت : آيين هاي پيشين را درنورديد و پشت بدانها کرد.

 

[35]- سترگ : لجوج باشد و بي آزرم و تند، فردوسي گفت:

 

ستوده بود نزد خرد و بزرگ /  اگر زادمردي نباشد سترگ

 

(لغت فرس، اسدي توسي)

 

[36]- فرياد : کمک، ياري. فرياد خواه : ياري خواه

 

فرياد در آغاز به معني کمک و ياوري بوده است و امروز به جاي بانگ و هياهو بکار ميرود. به جز از زبان پهلوي. در زبان فارسي نيز تا زمان سعدي همواره به همان معني به کار مي رفته است :

 

- برفتند يکسر بنزديک شاه غريوان و گريان و فريا خواه

 

- که سام آمده بد، زهندوستان به فرياد آن رزم جادوستان

 

- نخواهد بتوبد، به آزرم کس به سختي بود يار و فرياد رس

 

- بگويش که : آري، خداوند رخش ترا داد يزدان فرياد بخش

 

که در اين اشعار، فرياد همان ياري و کمک، و فرياد خواه، کمک خواه، ياري خواه، فرياد رس، کمک رس، فرياد بخش، کمک ده آمده است.

 

[37]- آخرين نشان مهرپرستي، نشان پدر است که امروز با عنوان پاپ = بابا، بر رهبر کاتوليک هاي جهان مي نهند.

گرداورنده « کورش جوشن لو» ادرس وبلاگ ایشونhttp://danayetoos.blogfa.com/

پاینده و پیروز باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:2  توسط علی  |